هوای دوست
به بام قلعه ای باز شکاری نمود از ماکیانی خواستگاری
که من ز آلایش ایام پاکم ز تنهایی بسی اندوهناکم
به بالا صبحگاهی دیدمت روی پسند آمد مرا آن خلقت و خوی
چه زیبایی به هنگام چمیدن چه دانایی به وقت چینه چیدن
پذیره گر شوی خدمتگذاریم هوای صحبت و پیوند داریم
مرا انبار ها پرتوش و برگ است ولی این زندگی بی دوست مرگ است
برچسب: ،
امتیاز دهید:
رتبه از پنج:
0
بازدید:

