وبلاگ آموزشی مالی و مالیاتی وبلاگ آموزشی مالی و مالیاتی .

وبلاگ آموزشی مالی و مالیاتی

موفقیت از آن توست اگر بتوانی....

موفقیت از آن توست اگر بتوانی....

 

آنگاه که همه در حال نابود شدن هستند و تقصیر را گردن تو می اندازند

خودت را حفظ کنی

و آنگاه که همه به تو مشکوک هستند به خود اطمینان کنی

                                                                                              

                                                                                                                        جوزف رادیرد کیپلینگ



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۲۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت: ۰۷:۳۸:۰۲ توسط:کارشناس حسابداری موضوع: نظرات (0)

روباه و شیر

 

روباه: می‌دونی ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده؟

شیر : اوه. من می‌تونم به راحتی برات درستش کنم!

روباه : اوه. ولی پنجه‌های بزرگ تو فقط اونو خرابتر می‌کنه!

شیر : اوه. نه. بده برات تعمیرش می‌کنم!

روباه : مسخره است. هر احمقی میدونه که یک شیر تنبل با چنگال‌های بزرگ نمی‌تونه یه ساعت مچی پیچیده رو تعمیر کنه.

شیر : البته که می‌تونه. اونو بده تا برات تعمیرش کنم.

شیر داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتی با ساعتی که به خوبی کار می‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شیر دوباره زیر آفتاب دراز کشید و رضایتمندانه به خود می‌بالید.بعد از مدت کمی گرگی رسید و به شیر لمیده در زیر آفتاب نگاهی کرد.

گرگ : می‌تونم امشب بیام و با تو تلویزیون نگاه کنم؟ چون تلویزیونم خرابه.

شیر : اوه. من می‌تونم به راحتی برات درستش کنم!

گرگ: از من توقع نداری که این چرند رو باور کنم. امکان نداره که یک شیر تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه یک تلویزیون پیچیده رو درست کنه.

شیر : مهم نیست. می‌خواهی امتحان کنی؟

شیر داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتی با تلویزیون تعمیر شده برگشت!

گرگ شگفت زده و با خوشحالی دور شد.

********

حال ببینیم در لانه شیر چه خبره؟

در یک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسیار پیچیده بوسیله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف دیگر شیر بزرگ مفتخرانه لمیده است!

نتیجه : اگر می‌خواهید بدانید چرا یک مدیر مشهور است به کار زیردستانش توجه کنید. اگر می‌خواهید مدیر موفق و مؤثری باشید از هوشمندی و ارتقاء کارکنانتان نهراسید بلکه به آنها فرصت رشد بدهید. این مسأله چیزی از توانمندی‌های شما نمی‌کاهد.به قول بیل گیتس:

 

مدیران موفق      افراد     باهوش‌تر از خود             را       استخدام می‌کنند.

 

 

منبع:http://tarazname.ir/post/category/13



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۲۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت: ۰۷:۳۸:۰۱ توسط:کارشناس حسابداری موضوع: نظرات (0)

زن نظافتچی

من دانشجوی سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتی چشمم به سوال آخر افتاد،
خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخی کردن داشته است. سوال این بود:
«نام کوچک زنی که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچی را بارها دیده بودم. زنی بلند قد، با موهای جو گندمی و حدوداً
شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانی را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن
که از کلاس خارج شوم دانشجویی از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندی
نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌های بسیاری ملاقات
خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتی اگر
تنها کاری که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۲۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت: ۰۷:۳۸:۰۰ توسط:کارشناس حسابداری موضوع: نظرات (0)

"اشتباه فرشتگان"

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :
جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان

را هدایت می کند و....
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که

حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۲۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت: ۰۷:۳۸:۰۰ توسط:کارشناس حسابداری موضوع: نظرات (0)

درس زندگی از دختر بچه 7 ساله

 

 

 

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم !

منبع: http://hesabdari-rey.blogfa.com/post/253



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۲۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت: ۰۷:۳۷:۵۸ توسط:کارشناس حسابداری موضوع: نظرات (0)

خرید بک لینک طبیعی - پسورد نود 32 -
سایت enfejar
سایت پیش بینی فوتبال
بت بال 90
انفجار آنلاین
جت بت
betorward
وان ایکس بت
baxbet
bettime90vip
سئو سایت -
سایت انفجار بازی پوپ سایت پیش بینی جت بت mines game
سایت شرط بندی
سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت سایت شرط بندی دل بت
Bet Forward
سایت sibbet
هات بت سایت دنیا جهانبخت